تبليغاتX
موفقیت
رموز خودباوری اعتماد به نفس و موفقیت


شما هم می توانید هر روز یك صفت مثبت و موثر را برای تقویت اعتماد به

نفس در خودتان پرورش دهید.


هفته اول :
روز اول : باور كنید كه موجودی بی نظیر در عالم هستید.
روز دوم : دیگران را همینطوری كه هستند بپذیرید.
روز سوم : به هنر و استعداد دیگران حسادت نورزید.
روز چهارم : هیچگاه خشمگین نشوید و همواره خونسردی خود را حفظ كنید.
روز پنجم : به دیگران احترام بگذارید.

روز ششم : با انسانهای ژرف اندیش معاشرت كنید و از انسانهای عیبجو و

بدبین دوری كنید.

روز هفتم : دیگران را دوست بدارید.

هفته دوم :
روز اول : دست دیگران را برای یاری و كمك بفشارید.
روز دوم : دیگران را ببخشید.
روز سوم : انتظارات خود را از دیگران كاهش دهید.
روز چهارم : دیگران را مورد انتقاد و سرزنش قرار ندهید.
روز پنجم : خود را سرزنش نكنید.
روز ششم : انتظارات منفی و غیرمنطقی را از ذهن خود بیرون كنید.
روز هفتم : خود را جدی بگیرید.


هفته سوم :
روز اول : دیگران را بخشی از وجود خود ببینید.
روز دوم : خطاها و لغزشهای خود را جدی نگیرید.
روز سوم : تصور ذهنی خود را از دیگران اصلاح كنید.
روز چهارم : ارزشهای نیك را در خود تقویت كنید.
روز پنجم : احساس رضایتمندی و خشنودی از خود را افزایش دهید.
روز ششم : از تكنیك های تنفس عمیق و تغذیه سالم استفاده كنید.
روز هفتم : تبسم و خوش خلقی را تمرین كنیم.


هفته چهارم :
روز اول : مسولیت كارهای خود را بپذیرید.
روز دوم : سعی كنید خطاها و لغزشهای خود را كاهش دهید.
روز سوم : مشكلات را آسان بگیرید و از دیگران برای رفع آنها یاری بخواهید.
روز چهارم : به مسائل اطراف خود با نگرش مثبت برخورد كنید.
روز پنجم : در صدد توجیه خود نباشید.
روز ششم : برای شادیهای خود پیش فرض و شرایط مشخص نكنید.
روز هفتم : به واقعیات درون خود تمركز دهید.


اعتماد به نفس دیدگاهی است که به فرد اجازه میدهد تا از خود

تصویری مثبت و واقعی داشته باشد. افراد با اعتماد به نفس بالا به

تواناییهایشان بهتر اعتماد میکنند٬ به طور کلی حس میکنند که بر

زندگیشان کنترل دارند و باور دارند که در یک طیف منطقی قادر به

انجام کارهایی هستند که میخواهند و برنامه ریزی میکنند.

داشتن اعتماد به نفس به این معنی نیست که فرد قادر به انجام

همه کاری هست بلکه افراد با اعتماد به نفس انتظارات واقع گرایانه

دارند. حتی وقتی که بعضی از انتظاراتشان برآورده نمیشود دیدگاه

مثبتشان را حفظ میکنند و خودشان را قبول دارند. بطور کلی آنهایی

که اعتماد به نفس کمتری دارند برای اینکه در مورد خودشان احساس

خوبی داشته باشند به مقدار زیادی به تایید دیگران وابسته هستند.

آنها معمولا از ریسک کردن اجتناب میکنند به خاطر اینکه از شکست

میترسند. معمولا انتظار موفق شدن ندارند. معمولا خودشان را دست

کم میگیرند و اگر تشویق یا تحسین بشوند آنرا کوچک جلوه میدهند

یا رد میکنند. برخلاف این افراد آدمهای با اعتماد به نفس ریسک رد شدن

از طرف دیگران را قبول میکنند به خاطر اینکه به تواناییهای خودشان

اعتماد دارند. آنها خودشان را میپذیرند و این حس را ندارند که باید

خودشان را وفق بدهند تا پذیرفته شوند که پرورش این دیدگاه مثبت

و خودباوری راه آغازین موفقیت های بزرگ و آرزومندانه است ...

|+| نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 ساعت 15:4 توسط داودی |



اصلا به بی‌پولی فكر نكنید!

تا به حال فكر كرده‌اید كه تعداد شن‌های ساحل دریا چقدر است؟ بگویید دیگر، چند تا؟

 چند ستاره در آسمان هست؟ برای این كه بدانید، تنها راهش اینست كه بشمریدشان!

 حالا یك سوال دیگر، مگر نه اینست كه تمامی انسان‌‌ها و همه موجودات روی زمین

نفس می‌كشند، پس چرا اكسیژن زمین هرگز تمام نمی‌شود؟!

واقعیت اینست كه ما در دنیایی بسیار گسترده زندگی می‌كنیم. جهان اطراف ما

گسترده‌تر از آنیست كه حتی به فكر ما خطور كند. هیچ روزی پیش نیامده كه ما

 فكر كنیم كه ممكن است، دیگر هوایی برای تنفس نداشته باشیم یا این كه وقتی

 از خواب بیدار می‌شویم و شیردستشویی را باز می‌كنیم، آبی بیرون نیاید. هیچ چیز

 در این كائنات پایان‌پذیر نیست. فكر كرده‌اید كه چند تا دانه شن در ماسه‌های

ساحل هست؟ چند تا ستاره در آسمان وجود دارند یا این كه تعداد خرچنگ‌های

اقیانوس‌ها چقدر است؟ بهتر است فكر نكنید! چون قطعا سرسام خواهید گرفت!

دنیا بیكران و بی‌پایان است،‌ اما اكثریت ما در زندگی احساس كمبود می‌كنیم.

 چیزی را كم نداریم یا اصلا نداریم كه شاید مهم‌ترین عنصر زندگی ما باشد و آن

پول و هزینه های اقتصادی است. احساس كمبود ما به این علت نیست كه پول

 به قدر كافی وجود ندارد. نه این طور نیست. پول هم مانند هر چیز دیگری در این

 دنیا نامحدود و بی‌اندازه است. مثل آب، هوا، شن‌های ساحل و هر چیز دیگر.

 آنقدر زیاد هست كه هر زن، مرد یا بچه بتواند به خوبی و خوشی و در رفاه زندگی

 كند. پس با این اوصاف چرا ما همیشه و هرروز بیش از پیش سعی می‌كنیم پول

 دربیاوریم و باز هم پول كم می‌آوریم؟! بعضی‌ها اعتراض می‌كنند و می‌گویند كه

 پول با بقیه چیزها متفاوت است. پول كه مثل آب و هوا و شن ساحل نیست؛

پول ساخته دست بشر است.

به واقع اینست كه این مفهوم چیزی نیست جز یك ابزار مبادله. ابزاری برای تبادل

انرژی، زمان و ایده و طرح فكری با پول. پول تنها یك ابزار و واسطه است. پاسخ ما

 به مشكلات مالیمان به نحوه نگاه ما به این مسئله و مقوله پول وابسته است و

این كه چگونه فكرمان را به كار بیندازیم. طرز فكر ماست كه مشخص می‌كند كمبود

 مالی داریم یا از این حیث هیچ كم و كسری نداریم.

اگر مدام فكر كنیم كه چقدر بی‌پولیم، زیر بار قرض داریم له می‌شویم و كرایه خانه‌مان

 عقب افتاده است،‌ این حس نداری و كمبود مدام قوت می‌گیرد. اگر به وجوه مثبت

 همان پولی كه داریم، فكر كنیم، آسوده‌تر خواهیم بود. اگر آن لذات و خوشی‌هایی

كه این ثروت كوچك می‌تواند برایمان خلق كند را پیش چشم بیاوریم، ‌مبلغ آن چندان

 برایمان مهم نخواهد بود. علاوه بر این با طرز فكری اینچنین، توانایی كار كردن و خلق

 پول بیشتر را نیز خواهیم داشت.

اگر كه می‌خواهید بیشتر و بیشتر پول در بیاورید، سعی کنید به جای اینکه ‌به بی‌پولی

 خود فكر كنید، به ثروت‌تان و اندوخته ی فعلی‌تان بیندیشید و این كه چقدر امروز

در دست و بالتان پول هست. اگر فكر می‌كنید كه این میلیونرهای شهیر دنیا با

 غصه خوردن و حرص خوردن پولدار شده‌اند، اشتباه می‌كنید. اصلا اینچنین نیست.

پولدارهایی كه از فقر به ثروت رسیده‌اند، این طور نبوده‌اند. شما هم نباید باشید،

 البته اگر می‌خواهید این حس کم پولی در شما باقی نمان و همیشه هشتتان

 گروی نهتان نباشد!

گرچه در نگاهی گذرا اینطور بنظر می رسد که تقسیم ثروت در زندگی همگان چندان

 عادلانه نبوده و دارای تناقضاتی نیز هست، با این حال زیباست. یادتان باشد،

برکتهای زندگی آنقدر هست که استرس و نگرانی را بدان راهی نباشد و امیدواری

 به طلوع آینده ای بهتر نیز جزئی از زندگیست ...

|+| نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388 ساعت 22:23 توسط داودی |



عقاب و گردباد

عقاب وقتي مي‌خواهد به ارتفاع بالاتري صعود كند، در لبه‌ي يك صخره، به انتظار يك

اتفاق مي‌نشيند!مي‌دانيد اتفاق چيست؟ گردبادي كه از رو‌به‌رو بيايد!

عقاب به محض اين‌كه ‌آمدن گردباد را حس‌كرد، بال‌هاي خود را مي‌گشايد و اجازه

مي‌دهد ‌باد، او را با خود بلند كند.

به محض اين‌ كه طوفان قصد سرنگوني عقاب را كرد، اين پرنده‌ي بلند‌پرواز، سر خود

را به‌سوي آسمان بلند مي‌كند و عمود بر طوفان مي‌ايستد و مانند گلوله‌ي توپي،

به سمت بالا پرتاب ‌مي‌شود. او آنقدر با كمك باد مخالف، اوج ‌مي‌گيرد تا به ارتفاع

 موردنظر برسد و آنگاه با چرخش خود به ‌سوي قله‌ي موردنظر، در بالاترين نقطه‌ي

 كوهستان، مأوا مي‌گزيند.

خوب به شيوه‌ي عقاب براي بالارفتن دقت كنيد. او منتظر حادثه مي‌ماند، حادثه‌اي

 كه براي مرغ‌هاي زميني، يك مصيبت و بلاست. او منتظر طوفان مي‌نشيند تا از انرژي

 پنهان در گردباد، به نفع خود استفاده كند.

وقتي طوفان از راه مي‌رسد، عقاب به‌جاي زانوي غم بغل‌گرفتن و در كنج سنگ‌ها

پناه‌گرفتن، جشن مي‌گيرد و خود را به بالاترين نقطه‌ي وزش باد مي‌رساند و از آن‌جا،

 سنگين‌ترين ضربه‌هاي گردباد را به نفع خود به‌كار مي‌گيرد؛ عقاب از نيروي مهاجم،

 به نفع خويش استفاده مي‌كند.

او نه‌ تنها از نيروي مخالف نمي‌هراسد، بلكه منتظر آن نيز مي‌نشيند‌ چرا كه مي‌داند

 اين انرژي پنهان در نيروي مخالف است كه مي‌تواند او را به فضاي بالاتر پرتاب كند.

|+| نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388 ساعت 18:39 توسط داودی |



راز موفقيت از زبان سقراط‌!

مرد جواني از سقراط پرسيد راز موفقيت چيست؟ سقراط به او گفت:

 "فردا به كنار نهر آب بيا تا ‌راز موفقيت را به تو بگويم." صبح فردا مرد

جوان مشتاقانه به كنار رود رفت.سقراط از او خواست كه دنبالش به راه

 بيفتد. جوان با او به راه افتاد. به لبه رود رسيدند و ‌به آب زدند و آنقدر

 پيش رفتند تا آب به زير چانه آنها رسيد. ‌ناگهان سقراط مرد جوان را

گرفت و زير آب فرو برد. جوان نوميدانه تلاش كرد خود را رها كند، امّا

سقراط آنقدر ‌قوي بود كه او را نگه دارد. مرد جوان آنقدر زير آب ماند كه

رنگش به كبودي گراييد و بالاخره توانست خود را ‌خلاصي بخشد.

‌همين كه به روي آب آمد، اولين كاري كه كرد آن بود كه نفسي بس

عميق كشيد و هوا را به اعماق ريه‌اش فرو فرستاد. سقراط از او پرسيد

 "زير آب چه چيز را بيش از همه مشتاق بودي؟" گفت، "هوا." ‌سقراط

 گفت: "هر زمان كه به همين ميزان كه اشتياق هوا را داشتي موفقيت

را مشتاق بودي، ‌تلاش خواهي كرد كه آن را به دست بياوري؛ موفقيت

 راز ديگري ندارد."

|+| نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 ساعت 21:55 توسط داودی |



شاخ و برگ

یک روز گرم، شاخه ای مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند و به
دنبال آن از برگ های ضعیف و کم طاقت جدا شدند و آرام بر روی زمین
افتادند .شاخه چندین بار این کار را درد منشانه و با غرور خاصی تکرار
 کرد تا اینکه تمام برگ ها جدا شدند و شاخه از کارش بسیار لذت
می برد .برگی سبز و درشت و زیبا به انتهای شاخه محکم چسبیده
 بود و همچنان در مقابل افتادن مقاومت می کرد.
باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ی
 خشکی که می رسید آن را از بیخ جدا می کرد و با خود می برد .
 وقی باغبان چشمش به آن شاخه افتاد با دیدن تنها برگ آن از قطع
کردنش صرف نظر کرد . بعد از رفتن باغبان مشاجره بین شاخه و برگ
 بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندین و چند
 بار خوش را تکاند تا اینکه به ناچار برگ با تمام مقاومتی که داشت از
شاخه جدا شد و بر روی زمین افتاد باغبان در راه بازگشت وقتی
چشمش به آن شاخه افتاد بی درنگ آن شاخه را از بیخ قطع کرد.
شاخه بدون آنکه مجال اعتراض داشته باشد بر روی زمین افتاد .
ناگهان صدای برگ جوان را شنید که می گفت: اگر چه به خیالت
زندگی ناچیزم در دست تو بود ولی همین خیال واهی پرده ای بود بر
چشمان واقع نگرت که فراموش کنی نشانه ی حیاتت من بودم .

|+| نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 ساعت 23:47 توسط داودی |



صدف

صدفی به صدف دیگر گفت: درد زیادی در درونم احساس می کنم . دردی

سنگین که مرا عذاب می دهد . صدف دیگر با غرور گفت : ستایش خدای

 آسمان ها و زمین را ،که من هیچ دردی را در خود ندارم ، خوب هستم و

سلامت . در همان لحظه خرچنگی از آنجا عبور می کرد و صحبت آنها را

شنید رو کرد به صدف از خود راضی و گفت : بله ،تو کاملا خوب و سلامتی ،

اما دردی که همسایه ات را می آزارد ، مرواریدی بی نهایت زیباست که

تو از آن بی بهره ای !

|+| نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 ساعت 20:17 توسط داودی |



بهترين تفريح انجام كار مورد علاقه است

مارك البيون (mark albion) در كتاب خود تحت عنوان «ساختن زندگي و امرار

معاش»، درباره يك مطالعه آشكاركننده از سوداگراني مي نويسد كه دو مسير

كاملا متفاوت را پس از فراغت از تحصيل دانشگاهي طي كرده اند. وي چنين

مي گويد:

يك بررسي از فارغ التحصيلان دانشكده بازرگاني، سابقه 1500 نفر را از سال

1960 تا سال 1980 مورد مطالعه قرار داده است. در آغاز، فارغ التحصيلان به

دو گروه تقسيم شدند.

گروه الف: كساني بودند كه گفته بودند مي خواستند اول پول درآورند تا بعداً

هر كار خواستند بكنند. يعني اول مشكلات مالي خود را حل و فصل كنند،

 بعداً به امور ديگر زندگي بپردازند.

گروه ب : شامل كساني بود كه ابتدا به دنبال علاقه واقعي خود بودند و

 اطمينان داشتند كه پول عاقبت خود به دنبال آن مي آيد.

چه درصدي در هر گروه وجود داشت؟

از 1500 فارغ التحصيل در مطالعه مورد نظر، كساني كه در گروه الف

« اول پول» بودند 83 درصدكل يا 1245 نفر را تشكيل مي دادند. گروه ب

« اول علاقه واقعي» يعني خطرپذيرها جمعاً 17 درصد يا 255 نفر بودند.

پس از بيست سال 101 نفر ميليونر در كل اين دو گروه به وجود امده بود

كه يك نفر از گروه «الف» و 100 نفر از گروه «ب» بودند

كاري را بايد انتخاب كنيم كه عشق، علاقه و تفريح ما باشد. كار اگر صرفاً

براي انجام وظيفه باشد و درآمد پول، خسته كننده مي شود. كم و زياد

شدن درآمد روي نحوه كاركردن تاثير خواهد گذاشت. اگر كار از روي علاقه

 و عشق باشد درآمد هم به دنبال خواهد داشت.

|+| نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388 ساعت 20:5 توسط داودی |



عقاب

مردی، تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه‌ی مرغی گذاشت.

عقاب با بقیه‌ی جوجه‌ها از تخم، بیرون آمد و با آنها بزرگ شد. در تمام زندگیش ‏‏

او همان کارهایی را انجام داد که مرغ‌ها می‌کردند؛ برای پیدا کردن کرم‌ها

و حشرات، زمین را می‌کَند و قدقد می‌کرد و گاهی با دست و پا زدن بسیار،

 کمی در هوا پرواز می‌کرد. سال‌ها گذشت وعقاب، خیلی پیر شد. روزی

پرنده‌ی با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید. او با شکوه تمام

با یک حرکت جزییِ بال‌های طلاییش، برخلاف جریان شدید باد، پرواز می‌کرد.

عقاب پیر، بهت‌زده نگاهش کرد و پرسید: این کیست؟ همسایه‌اش پاسخ داد:

 این عقاب است، سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است و ما زمینی

هستیم.

عقاب مثل یک مرغ زندگی کرد و مثل مرغ مرد. زیرا فکر می‌کرد یک مرغ است!

|+| نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388 ساعت 21:49 توسط داودی |



شوق دویدن

 

ویلما رودلف، دختر یک کارگر سیاه‌پوست مزرعه بود که در المپیک 1956 ملبورن، در سن شانزده‌ سالگی مدال برنز دو 400 متر امدادی را برای ایالات متحده، کسب‌ کرد و بیست ‌ساله بود که در المپیک رم، سه مدال طلا کسب کرد و رکورد جهانی دو 100 متر را نیز از آن خود کرد.

او یک اعجوبه‌ی تمام عیار بود. ویلما، فرزند هفدهم خانواده‌ای بود که نوزده فرزند داشت. از چهار سالگی، فلج شد و تا هفت‌سالگی نمی‌توانست‌ به خوبی راه ‌برود. او در خانواده‌ای زندگی می‌کرد که از نظر تغذیه، وضع مناسبی نداشتند.

ویلما رودلف می‌گوید: «دویدن را به این علت، خوب یاد گرفتم که مجبور بودم برای زودتر رسیدن به سر میز غذا بدوم، والا چیزی برای خوردن به من نمی‌رسید، چون هجده خواهر و برادر دیگر، زودتر از من می‌رسیدند. من دویدن را ذاتا دوست‌ دارم. از کودکی، یک میل عجیب به دویدن در من وجود داشت، چون سلامتی خود را در دویدن می‌دیدم. می‌دانید که من بیماری سختی را در کودکی گذرانده‌ام. در اثر مخملک و ذات‌الریه، فلج شدم و بازگشت به زندگی عادی برایم ساده نبود».

|+| نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388 ساعت 17:41 توسط داودی |



گره باز شدن همانا و ...
 

یک روز یک فقیری نالان و غمگین از خرابه ای رد می شد و کیسه ای که کمی گندم در آن بود بر دوش خود می کشید تا به کودکانش برساند و نانی از آن درست کنند شب را سیر بخوابند .
در راه با خود زمزمه کنان می گفت : " خدایا این گره را از زندگی من بازکن "

همچنان که این دعا را زیر لب می گذارند ناگهان گره کیسه اش باز شد و تمام گندم هایش بر روی زمین و درون سنگ و سوفال های خرابه ریخت .
عصبانی شد و به خدا گفت :" خدایا من گفتم گره‌ی زندگی‌ام را باز کن نه گره‌ی کیسه ام را " و با عصبانیت تمام مشغول به جمع کردن گندم از لای سنگ ها شد که ناگهان چشمش به کیسه ای پر از طلا افتاد. همانجا بر زمین افتاد و به درگاه خدا سجده کرد و از خدا به خاطر قضاوت عجولانه اش معذرت خواست .
|+| نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388 ساعت 0:1 توسط داودی |